می دانم به عقلم شک می کنی ولی راستش اگر به تناسخ و زندگی روح مجرد از بدن و هزار کوفت و زهرمار دیگر اعتقاد داشتم، بدون هیچ تردیدی باور می کردم روح یکی از خواجه های حرمسرای قاجار در جسم نحیفش حلول کرده و زندگی دوباره یافته است. مثل بیشتر مردها صدای بم، ریش یکدست و بدن به نسبت پر مویی دارد اما چهره اش کم و بیش خالی از خطوط مردانه ست و به سادگی می تواند سنش را پشت آن پنهان کند. درست پسر جوانی را می ماند که هرگز چشم چرانی و شهوت رانی نکرده. انگار سرد ِ سرد است و هیچ حسی ندارد. برای همین هر کجا که می رود، با نگاه آرام و پاهای لاغرش، خیلی زود می شود سنگ صبور دختران دور و بر. درست مانند خواجه های حرمسرا حتی مردان بد دل هم به او شک نمی کنند. شبیه کارمند بانک که پول ها و چک ها و سفته ها، با صفرهای فریبنده و صاحبان حریصشان، دربست به او اعتماد دارند...
دوشنبه ۱۹ سپتامبر ۲۰۱۱
یکشنبه ۲۰ مارس ۲۰۱۱
بهار آمده، از سیم خاردار گذشته
بخوان به نام گل سرخ
شاعر: دکتر شفیعی کدکنی
بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب،
كه باغها همه بيدار و بارور گردند.
بخوان، دوباره بخوان، تا كبوتران سپيد
به آشيانه خونين دوباره برگردند.
بخوان به نام گل سرخ، در رواق سكوت،
كه موج و اوج طنينش ز دشتها گذرد؛
پيام روشن باران،
ز بام نيلی شب،
كه رهگذار نسيمش به هر كرانه برد.
ز خشكسال چه ترسی كه سد بسی بستند؛
نه در برابر آب،
كه در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور …
در اين زمانه عسرت، به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
كه از معاشقه سرو و قمری و لاله
سرودها بسرايند ژرفتر از خواب
زلالتر از آب.
تو خامشی، كه بخواند؟
تو ميروی، كه بماند؟
كه بر نهالك بيیبرگ ما ترانه بخواند؟
از اين گريوه به دور،
در آن كرانه، ببين:
بهار آمده،
از سيم خاردار گذشته.
حريق شعله گوگردی بنفشه چه زيباست!
هزار آينه
اينك
به همسرایی قلب تو میتپد با شوق.
زمين تهی است ز رندان؛
همين تويی تنها
كه عاشقانهترين نغمه را دوباره بخوانی.
بخوان به نام گل و سرخ و عاشقانه بخوان:
«حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو دانی»
جمعه ۱۱ مارس ۲۰۱۱
یک اصل مهم
حرف دیروز و امروز نیست
یک اصل است:
«ثانیههای با هم بودن،
چون تبهکاران حرفهای،
بی رحم و وقت شناسند
ولی ساعتهای بیتو،
کشدار
و کند.»
سندروم یکنواختی عصر جمعه،
ماهها و هفتهها ست که اینجا
زمان را فلج کرده.
و کف اتاق
پر شده از موشکهای کاغذی.
آخر...
هفتهها و ماهها ست که اینجا
چفت پنجرهها
یخ بسته است.
یک اصل است:
«ثانیههای با هم بودن،
چون تبهکاران حرفهای،
بی رحم و وقت شناسند
ولی ساعتهای بیتو،
کشدار
و کند.»
سندروم یکنواختی عصر جمعه،
ماهها و هفتهها ست که اینجا
زمان را فلج کرده.
و کف اتاق
پر شده از موشکهای کاغذی.
آخر...
هفتهها و ماهها ست که اینجا
چفت پنجرهها
یخ بسته است.
شنبه ۱۹ فوریهٔ ۲۰۱۱
همه راهها به آنارشیسم ختم میشود
برای کتاب نامهی شمارهی نهم مجلهی مهرنامه نوشتهام:نگاهی به کتاب باکونین و آنارشیسم جمعگرا
برایان موریس
ترجمه: سعید فیض اله زاده
نشر کتاب آمه
برخی بر این باورند که سخن گفتن از باکونین و چهرههایی چون او، آن هم در این هیاهوی گفتمانهای پسا مدرنیستی هزارهی سوم، چیزی نیست جز یک وقت گذرانی اندیشناک دربارهی مفاهیم از مد افتادهی فلسفی یا بهانهای برای کنجکاوی در میان رخدادهای تاریخی. ولی از نگر برایان موریس، نویسندهی کتاب «باکونین و آنارشیسم جمعگرا»، بیتردید میخائیل الکساندرویچ باکونین سزاوار رفتاری شایستهتر از این است. اندیشمند و نظریه پرداز سیاسی با نفوذی که هیچ گاه شرح سامان یافتهای از افکار خود ارائه نداد ولی با این حال در بین الملل اول به رقیب و منتقدی سرسخت برای کارل مارکس مبدل شد. و این خود شاهدی ست بر نقش باکونین به عنوان چهرهای برجسته در دوران پرشور قرن نوزدهم. اما شگفت آن که تا کنون چندان کتاب مستقل و مفصلی پیرامون زندگی پر فراز و نشیب این اشرافزادهی خانه به دوش و تا ابد در تبعید نوشته نشده است که منجر به درک ارزش تاریخی وی شود. چرا که همواره مارکسیستها از یک سو و لیبرالیستها از سوی دیگر اندیشههایش را پس میزنند و گویی آنارشیستها هم آرام آرام در این بیرغبتی نسبت به آرای وی با آنها همداستان شدهاند. ولی حقیقت این است که که معاصرانش نتوانستند او را نادیده بگیرند و تاریخ نیز نمیتواند نادیدهاش بگیرد. کتاب «باکونین و آنارشیسم جمعگرا» اثری کلاسیک و آکادمیک نیست، بلکه راهنمایی ست فشرده برای شناخت یکی از چهرههای پررنگ سیاسی در قرن نوزده که بیشک پیشوا و الهامبخش جنبشهای آنارشیستی و سوسیالیسم آزادیخواه بوده است. چارچوب کتاب بر دو بخش اصلی بنا شده که شانزده فصل را در بر میگیرند. پارهی نخست که روایتگر زندگی و سیر دگرگونی اندیشههای باکونین است. نجیبزادهای از یک خانوادهی اشرافی روس که جاذبههای فلسفهی آلمانی او را به سوی اروپای غربی کشید، جایی که آن زمان آبستن رویدادهای بس بزرگ در تاریخ بشری بود و زندگیاش را برای همیشه دگرگون کرد. و پارهی دوم که دیدگاه آنارشیسم جمعگرای او را تشریح می کند. نگرهای که تا کنون در مقابل بازخوانی مارکس از سوسیالیسم کمتر بدان توجه شده است. حال آن که نقد باکونین بر آرای مارکس از آن دست مسائلی ست که همچنان ارزش بررسی دارد. درست است که باکونین یک متفکر آکادمیک نبود و تا پایان عمر نیز نتوانست آنارشیسم جمعگرای خود را در هیئت یک دستگاه فکری منسجم دربیاورد، ولی این به معنای نامفهومی اندیشههایش نیست. آن چه وی در سر میپروراند پیریزی نخستین نگرهی سوسیالیستی و آزادیخواهانه بود که لیبرالیسم، سوسیالیسم و آتئیسم را در قالب یک نظریه به هم پیوند دهد. اندشیهای که بعدها به دست مریدانی چون کروپاتکین، رکلوس، کافیرو و مالاتستا نیز بسط داده شد. به شهادت سندهای تاریخی که برایان موریس در کتابش از آنها یاد میکند، باکونین انسانی دوست داشتنی بوده و در برابر نقدهای تند و تیز و گاه گزندهی یگانه رقیب بی همتایش و نیز تهمتهای مخالفانش و حتی خیانت نچایف، با طبعی بلند، ویژگیهای برجستهی آنها را میستوده است. ولی باید اشاره کرد که بازگویی جدال فکری و زبانی میان باکونین و مارکس در بین الملل اول، گذشته از هر چیز، نمایانگر این نکته است که اندیشمندانی که با تمام وجود خواستار تغییر اساسی در نگرش انسان و شیوهی ادارهی جهان بودند، خود چگونه گرفتار چنان تعصبات پیش و پا افتادهی فکری، ملی و نژادی میشدند. البته هیچ دسیسهای در بیرون راندن باکونین از بین الملل اول وجود نداشت. بلکه انشعاب اجتناب ناپذیر بود و محصول یک تعارض واقعی در عمل. از نگر مارکس وجود باکونین و هوادارانش در بین الملل جز دردسر چیزی نبود و آنها را در زمرهی سوسیالیستهای اوتوپیایی میدانست که در تلاش ایجاد بین المللی دیگر در دل بین الملل هستند. باکونین هم در مقابل از مارکسیستها به عنوان سوسیالیستهای اقتدارگرا یاد میکرد. نویسنده در بخش دوم کتاب، به ویژه در فصل13 و 14 درونمایههای اصلی نقد باکونین بر مارکس را مورد بررسی قرار میدهد، نقدی که هنوز در روزگار معاصر مناسبت دارد. به عقیدهی باکونین، رابطهی دیالیکتیکی تنگاتنگی میان استثمار و حکومت برقرار است. استثمار جسم دولت بورژوایی است و استبداد روح آن که در نهایت هم ابزار یکدیگرند و هم هدف یکدیگر. حال آن که وی در پندار و کردار انقلابی مارکسیستها چیزی جز «کیش تمام عیار حکومت» نمیدید. «شبکهی در هم تنیدهای از نهادهای اقتصادی و سیاسی که به طور انعطافناپذیری متمرکز شدهاند و فوق العاده اقتدارگرا هستند» یعنی بازتولید و زایش چهرهای نوین از استبداد و شکل تازهای از کنترل دولتی بورژوایی به دست تکنوکراتهای زبده. در حالی که او باور داشت «آزادی فقط از آزادی زاده میشود، از قیام تودهها و سازماندهی آزادانه و از پایین به بالای تودههای گارگری». ولی با این وجود همیشه خود را مدیون مارکس میدانست و «سرمایه» را «اثری خیره کننده» توصیف میکرد و نیز دربارهی رابطهاش با وی میگفت: «هیچگاه بین ما یک دوستی واقعی برقرار نشد. سرشت ما اجازهی چنین کاری به ما نمیداد. او مرا ایدهآلیستی احساساتی مینامید و حق داشت و من او را یک پرمدعای پیمانشکن مینامیدم و البته حق نیز چنین بود». پیدایش بیشترین دگرگونیها در اندیشهی باکونین باز میگردد به سالهایی که تازه از بند زندان و تبعید رهایی یافته بود و سرشار از نیرویی اصیل و سرکش میخواست کار را از همانجا آغاز کند که نیمه کاره مانده بود، یعنی از انقلاب. این سالها برای او دوران گذار از پاناسلاویسم به سوی آنارشیسم جمعگرا بود. تفکری که در واپسین سالهای زندگی به تدوین آن پرداخت. گرچه رویکرد برایان موریس در مورد باکونین کمی جانب دارانه به نظر میرسد ولی به هیچ وجه کاستی و نارسایی موجود در اندیشههای او را نادیده نمیگیرد. از جمله فقدان نگرش بسط یافتهی زیستبومی، هر چند که شکلی اولیه از آن را دارا بود. نداشتن دیدگاهی بالنده در زمینهی جنسیت، با آن که برابری جنسی را میپذیرفت و نسبت به پدرسالاری ابراز ناخشنودی میکرد و تند رویهای شالوده شکن و ملیگرایانه که او را نیز مانند بسیاری از معاصرانش گرفتار کرده بود و بر دیدگاه سوسیالیستیاش خدشه میانداخت.
یکشنبه ۹ ژانویهٔ ۲۰۱۱
فمینیسم، «تفاوت» و «شناسایی»
برای کتاب نامهی شمارهی هشتم مجلهی مهرنامه نوشتهام:بیتردید فمینیسم از پیگیرترین و پویاترین نگرهها و جنبشهای اجتماعی- سیاسی ست که از قلب تحولات و جریانهای اصلی اجتماعی و سیاسی در غرب برخاسته و در پی گفتگوی مستمر با سایر دیدگاههای جاری در فضای فکری و فرهنگی و نیز با تأثیر گرفتن از آنها دستخوش دگرگونیهایی شده است. البته این تأثیرپذیری و تغییرات، دوشادوش تغییر و شکل گیری نظریههای اجتماعی و سیاسی، تا به امروز ادامه داشته است. چنان که پیدایش شاخههای مختلف فمینیسم (مارکسیستی، سوسیالیستی، آنارشیستی، لیبرال، رادیکال، پست مدرن و...) و نامگذاری ترکیبی آنها به خوبی گویای این روند میباشد. به بیان دیگر فمینیسم از آغاز تا کنون توانسته با به چالش کشیدن و بازپیکربندیِ انگارههای موجود در اندیشهی اجتماعی و سیاسی غرب، آنها برای تحلیل زندگی زنان مورد استفاده قرار دهد.
جانیس مکلافلین مدرس دانشگاه نیوکاسل که در تدریس رشتههای جامعه شناسی، مطالعات زنان و سیاست تجربهای گسترده دارد، در کتاب «زنان و نظریۀ اجتماعی و سیاسی: مناظرات و گفتگوهای جاری» با محوریت بحثِ «تفاوت» و «شناسایی» به بررسی گفتگوهای جاری میان فمینیسم و سایر اندیشهها و نگرههای اجتماعی و سیاسی در غرب میپردازد. از این لحاظ که لیبرالیسم، مارکسیسم، مکتب انتقادی و پسا تجددگرایی در ردیف برجستهترین نگرههای اجتماعی- سیاسیِ غرب شمرده میشوند که تا کنون تأثیر بسیاری بر مناظرات زنان در حوزهی اجتماعی و سیاسی داشتهاند، در چهار فصل این کتاب ضمن کنکاش پیرامون چالش فمینیسم با این مکاتب، پاسخ آنها به مسئلهی تفاوت و شناسایی با توجه ویژه نسبت به زنان و زنانگی بررسی میشود. فصل یکم اختصاص یافته به بررسی «حقوق برابر» که از گفتگو با لیبرالیسم حاصل میشود؛ فصل دوم متکی ست بر یکی از تأثرات خاص مارکسیسم بر فمینیسم با نام طرح «نظرگاه» زنانه و تأثیر جایگاه اجتماعی بر شناخت و دعاوی معرفتی؛ فصلهای چهارم و پنجم نیز به گفتگو با اندیشههای پساساختارگرایانه/پساتجددگرایانه میپردازد. همچنین دو فصل از کتاب نیز اختصاص یافته است به «اخلاق مراقبت» به عنوان اخلاقی زنانه و «مطالعات اجتماعی فناوری» به عنوان حوزهای نوین که رابطهی جامعه و فناوری را مورد کندوکاو قرار میدهد.
اما تأکید نویسنده بر مسئلهی تفاوت و شناسایی در بحثهای کتاب بدین علت است که نظریههای اجتماعی- سیاسیِ مورد نظر، جدایِ از توصیف، تفسیر و تبیین واقعیت، ابعاد فلسفی و هنجاری را نیز در بر میگیرند. بدین ترتیب به گونهای ضمنی یا صریح دارای ابعاد هستیشناختی، معرفتشناختی و نوعی انسان شناسی فلسفی در کنارِ داشتنِ نمایی از انسان و جامعهی ایدهآل هستند. یعنی مباحث فرانظری از جمله هستیشناسی، معرفتشناسی، روششناسی و مهمتر از همه اخلاق را نیز در بر میگیرد. در نتیجه با زیر سؤال رفتن فراروایتها، تلاش برای همگن سازیهای اجتماعی، دعاوی جهانشمول و... از یک سو و واقعیت چندگانگی و فراوانی فرهنگی و اجتماعی در غرب از سوی دیگر، مسئلهی تفاوتها و به رسمیت شناختن آنها به موضوعی مهم و بحث برانگیز برای نظریهپردازان اجتماعی- سیاسی مبدل میشود.
جانیس مکلافلین ابتدا در مقدمهی کتاب، که از نظر حجم و محتوا میتواند به عنوان یکی از فصول اصلی شمرده شود، اشارهی کوتاهی دارد به آغاز تاریخ فعالیت اجتماعی و سیاسی زنان از اواخر سدهی نوزدهم (موج اول) که زنان به دنبال خواستههای حیاتی خود در سپهر عمومی بودند. یعنی حق رأی، مالکیت و آموزش. تا ادامهی آن در دهههای 1960 و 1970 (موج دوم) که با تمرکز جنبش زنان بر سپهر خصوصی، مسائل تازه و انگارههای نوینی مطرح شد. به هر ترتیب هر یک از این دورانها سبب ایجاد دگرگونیهای مهمی در سطح حقوقی شدند و آزادیهایی را که اکنون زنان (دست کم در برخی کشورها) از آن برخوردارند به همراه آوردند. و همچنین منجر به درک تازهای از مسائل فمینیستی در جوامع گوناگون شدند. این تغییرات نخست با فهم و بیان این نکته آغاز شد که در انگارههای روشنگری برای تعریف معیاری جهانشمول در مورد زندگی خوب و شهروند خوب، باید نوعی «ناشناسایی» رخ دهد. در پی مشخص شدن این معیارها و ارزشها چنین برآمد که که تنها گروهی برگزیده و اندک دارای ویژگیهای شهروند خوب هستند و دیگران - زنان، اتباع مستعمرات و فقرا – خارج از این دایره شمرده میشوند که به گفتهی نویسنده «...وجه شاخص قرن بیستم تقاضای این گروهها برای بهرهمندی از حقوقی بود که نویسندگان عصر روشنگری مطرح کرده بودند – شناخته شدن به عنوان انسانهای کامل». و این موضوع که «...در دوران اخیر، گروههای حاشیه نشین به جای مطالبۀ پذیرش یا تساهل خواهان شناسایی شدند...» خود به عنوان یکی از نخستین چالشها با نظریهی اجتماعی- سیاسی موجود، سبب شالودهشکنی از روشنگری شد و دعاوی آن جایگاه تازهای یافت. اما این رویکرد که بیشتر بر تفاوتهای - سیاسی، مادی، فرهنگی یا جوهری - میان زنان و مردان پافشاری میکرد به بهای نبود توجه کامل به تفاوتهای میان زنان از نگر جایگاههای اجتماعی و فرهنگی تمام شد که بحث را بر وجود هویت و چشمانداز مشترکی میان زنان قرار داده بود. در این باره نویسنده از الیزابت وی. اسپلمن نقل قول میکند که «تمرکز بر زنان به عنوان زنان، تنها یک گروه از زنان را مخاطب قرار میداد - یعنی زنان سفید پوست متعلق به طبقۀ متوسط در کشورهای صنعتی غرب را.» و به این ترتیب شکافها و برون گذاریهایی که در انگارههای نخستینِ روشنگری تشخیص داده شده بودند در اندیشهی اجتماعی و سیاسی فمینیسم هم تشخیص داده شدند که این موضوع در نهایت به شالودهشکنی از فمینیسم انجامید.
جانیس مکلافلین در ادامه به معضلات موجود در تفاوت و شناسایی، موضوع حفظ هویت و از دست دادن بُعد مادی میپردازد «...در شرایطی که شناسایی و شالوده شکنی به کانون اصلی توجهات فمینیسم و اندیشهی اجتماعی و سیاسی در کل تبدیل شدهاند، به حاشیه راندن موضوعات مادی (از جمله تفاوتهای مادی) به عنوان پیامدهای این تمرکز، مسئلهساز شده است...». همچنان که برخی نظریهپردازان در برابر اولویت بخشیدن به شناسایی، نگران سرنوشت اهداف اصلی فمینیسم هستند. نویسنده همچنین نگاه کوتاهی دارد به دیدگاههای هواداران و مخالفان توجه به امر تفاوت و شناسایی و نیز بررسی نگاه بدبینانه و خوشبینانهی نظریهپردازان نسبت به آیندهی نظریهی فمینیستی که تمام این موارد به تفصیل در طول فصلهای ششگانه شرح داده میشوند.
یکی از ویژگیهای پررنگ این کتاب، پرداختن به چالشهای اساسی و مطرح چه در درون اندیشهی فمینیستی و چه در همزیستی و برخورد آن با اندیشههای سیاسی و اجتماعی جاری است که نویسنده تنها به بازگوییِ جریانات و محتوای آنها بسنده نمیکند، بلکه با نگرش و رویکردی پژوهشی ذهن خواننده را نیز به تعمق در مباحث دعوت مینماید. فصلهای کتاب از ساختاری یکسان و هوشمندانه پیروی میکنند. بدین صورت که نخست چشماندازهای مهم در اندیشهی اجتماعی و سیاسی به کوتاهی معرفی میشود و سپس نقدهای اصلی فمینیسم بر آن مشخص میگردد. در قدم بعد، ضمن بیان راهبردهای فمینیستها برای بازپیکریندی آن چشمانداز، از آن راهبرد برای بررسی یک موضوع خاص اجتماعی یا سیاسی استفاده میشود و پس از یک نتیجهگیری کوتاه، توصیههایی برای مطالعهی بیشتر در این باره ارائه میشود.
کتاب «زنان و نظریۀ اجتماعی و سیاسی» با ترجمهی حمیرا مشیرزاده از سری کتابهای مطالعات زنان است که مؤسسهی نشر و پژوهش شیرازه به تازگی آن را به چاپ رسانیده است.
اما تأکید نویسنده بر مسئلهی تفاوت و شناسایی در بحثهای کتاب بدین علت است که نظریههای اجتماعی- سیاسیِ مورد نظر، جدایِ از توصیف، تفسیر و تبیین واقعیت، ابعاد فلسفی و هنجاری را نیز در بر میگیرند. بدین ترتیب به گونهای ضمنی یا صریح دارای ابعاد هستیشناختی، معرفتشناختی و نوعی انسان شناسی فلسفی در کنارِ داشتنِ نمایی از انسان و جامعهی ایدهآل هستند. یعنی مباحث فرانظری از جمله هستیشناسی، معرفتشناسی، روششناسی و مهمتر از همه اخلاق را نیز در بر میگیرد. در نتیجه با زیر سؤال رفتن فراروایتها، تلاش برای همگن سازیهای اجتماعی، دعاوی جهانشمول و... از یک سو و واقعیت چندگانگی و فراوانی فرهنگی و اجتماعی در غرب از سوی دیگر، مسئلهی تفاوتها و به رسمیت شناختن آنها به موضوعی مهم و بحث برانگیز برای نظریهپردازان اجتماعی- سیاسی مبدل میشود.
جانیس مکلافلین ابتدا در مقدمهی کتاب، که از نظر حجم و محتوا میتواند به عنوان یکی از فصول اصلی شمرده شود، اشارهی کوتاهی دارد به آغاز تاریخ فعالیت اجتماعی و سیاسی زنان از اواخر سدهی نوزدهم (موج اول) که زنان به دنبال خواستههای حیاتی خود در سپهر عمومی بودند. یعنی حق رأی، مالکیت و آموزش. تا ادامهی آن در دهههای 1960 و 1970 (موج دوم) که با تمرکز جنبش زنان بر سپهر خصوصی، مسائل تازه و انگارههای نوینی مطرح شد. به هر ترتیب هر یک از این دورانها سبب ایجاد دگرگونیهای مهمی در سطح حقوقی شدند و آزادیهایی را که اکنون زنان (دست کم در برخی کشورها) از آن برخوردارند به همراه آوردند. و همچنین منجر به درک تازهای از مسائل فمینیستی در جوامع گوناگون شدند. این تغییرات نخست با فهم و بیان این نکته آغاز شد که در انگارههای روشنگری برای تعریف معیاری جهانشمول در مورد زندگی خوب و شهروند خوب، باید نوعی «ناشناسایی» رخ دهد. در پی مشخص شدن این معیارها و ارزشها چنین برآمد که که تنها گروهی برگزیده و اندک دارای ویژگیهای شهروند خوب هستند و دیگران - زنان، اتباع مستعمرات و فقرا – خارج از این دایره شمرده میشوند که به گفتهی نویسنده «...وجه شاخص قرن بیستم تقاضای این گروهها برای بهرهمندی از حقوقی بود که نویسندگان عصر روشنگری مطرح کرده بودند – شناخته شدن به عنوان انسانهای کامل». و این موضوع که «...در دوران اخیر، گروههای حاشیه نشین به جای مطالبۀ پذیرش یا تساهل خواهان شناسایی شدند...» خود به عنوان یکی از نخستین چالشها با نظریهی اجتماعی- سیاسی موجود، سبب شالودهشکنی از روشنگری شد و دعاوی آن جایگاه تازهای یافت. اما این رویکرد که بیشتر بر تفاوتهای - سیاسی، مادی، فرهنگی یا جوهری - میان زنان و مردان پافشاری میکرد به بهای نبود توجه کامل به تفاوتهای میان زنان از نگر جایگاههای اجتماعی و فرهنگی تمام شد که بحث را بر وجود هویت و چشمانداز مشترکی میان زنان قرار داده بود. در این باره نویسنده از الیزابت وی. اسپلمن نقل قول میکند که «تمرکز بر زنان به عنوان زنان، تنها یک گروه از زنان را مخاطب قرار میداد - یعنی زنان سفید پوست متعلق به طبقۀ متوسط در کشورهای صنعتی غرب را.» و به این ترتیب شکافها و برون گذاریهایی که در انگارههای نخستینِ روشنگری تشخیص داده شده بودند در اندیشهی اجتماعی و سیاسی فمینیسم هم تشخیص داده شدند که این موضوع در نهایت به شالودهشکنی از فمینیسم انجامید.
جانیس مکلافلین در ادامه به معضلات موجود در تفاوت و شناسایی، موضوع حفظ هویت و از دست دادن بُعد مادی میپردازد «...در شرایطی که شناسایی و شالوده شکنی به کانون اصلی توجهات فمینیسم و اندیشهی اجتماعی و سیاسی در کل تبدیل شدهاند، به حاشیه راندن موضوعات مادی (از جمله تفاوتهای مادی) به عنوان پیامدهای این تمرکز، مسئلهساز شده است...». همچنان که برخی نظریهپردازان در برابر اولویت بخشیدن به شناسایی، نگران سرنوشت اهداف اصلی فمینیسم هستند. نویسنده همچنین نگاه کوتاهی دارد به دیدگاههای هواداران و مخالفان توجه به امر تفاوت و شناسایی و نیز بررسی نگاه بدبینانه و خوشبینانهی نظریهپردازان نسبت به آیندهی نظریهی فمینیستی که تمام این موارد به تفصیل در طول فصلهای ششگانه شرح داده میشوند.
یکی از ویژگیهای پررنگ این کتاب، پرداختن به چالشهای اساسی و مطرح چه در درون اندیشهی فمینیستی و چه در همزیستی و برخورد آن با اندیشههای سیاسی و اجتماعی جاری است که نویسنده تنها به بازگوییِ جریانات و محتوای آنها بسنده نمیکند، بلکه با نگرش و رویکردی پژوهشی ذهن خواننده را نیز به تعمق در مباحث دعوت مینماید. فصلهای کتاب از ساختاری یکسان و هوشمندانه پیروی میکنند. بدین صورت که نخست چشماندازهای مهم در اندیشهی اجتماعی و سیاسی به کوتاهی معرفی میشود و سپس نقدهای اصلی فمینیسم بر آن مشخص میگردد. در قدم بعد، ضمن بیان راهبردهای فمینیستها برای بازپیکریندی آن چشمانداز، از آن راهبرد برای بررسی یک موضوع خاص اجتماعی یا سیاسی استفاده میشود و پس از یک نتیجهگیری کوتاه، توصیههایی برای مطالعهی بیشتر در این باره ارائه میشود.
کتاب «زنان و نظریۀ اجتماعی و سیاسی» با ترجمهی حمیرا مشیرزاده از سری کتابهای مطالعات زنان است که مؤسسهی نشر و پژوهش شیرازه به تازگی آن را به چاپ رسانیده است.
برچسبها:
معرفی کتاب
جمعه ۳ دسامبر ۲۰۱۰
عوام و انقلاب
برای کتاب نامهی شمارهی هفتم مجلهی مهرنامه نوشتهام:در میان انبوه کتابهای گوناگون تاریخی- پژوهشی که سیر و تحول دوران قاجار و در پی آن سر برآوردن انقلاب مشروطه را مورد بررسی قرار داده است، کمتر اثری یافت میشود که به پیشینه و نقش تودههای مردم در شکل گیری این دگرگونیها اشاره کرده باشد. این در حالی ست که اغلب نویسندگان و پژوهشگران تاریخی در آثار خود بیشتر به اهمیت نقش دسته بندیهای دربار، مناسبات میان روحانیون و دولت و نیز نفوذ اشراف در ساختار سیاسی پرداختهاند. اما ونسا مارتین، پژوهشگر و استاد تاریخ معاصر خاورمیانه در موسسهی پژوهشی رویال هالووی دانشگاه لندن، که تا کنون چندین کتاب دربارهی تاریخ معاصر ایران به تالیف رسانده است در اثر اخیر خود «دوران قاجار: چانه زنی، اعتراض و دولت در ایران قرن نوزده» بر آن است تا ضمن نمایان ساختن نقش و چگونگی دخالت مردم عادی در روند سیاسی کشور، این نکته را خاطرنشان شود که «حکومت قاجار تنها بر اساس زور پایدار نبود، بلکه بر مذاکراتی متکی بود که به صورت زنجیرهای از مانورها میان فقرا و فرودستان جامعه و ثروتمندان و صاحبان قدرت جریان داشت». نویسنده خلاف دیدگاه رایج نسبت به مردم به عنوان قربایان دولت، به بررسی احوال مردم جامعهای میپردازد که هر چند در مرحلهی پیش از ورود به افکار تجدد خواهانه به سر میبرند اما در جریان اعتراضها، چانهزنیها و مذاکرات از راههای گوناگون خواستار دستیابی به حقوق خود هستند و ضمن دفاع از منافعشان در برابر دولت، در تشریک مساعی با آن، بر نفوذ بیگانگان فائق میآیند.
چنان که نویسنده در آغاز یادآور شده، ریشههای مباحث کتاب در دو پرسش وابسته به یکدیگر نهفته است. نخست در مورد حفظ استقلال کشوری به این وسعت و به تعلیق درآوردن سلطهی بیگانگان به مدت صد و اند سال که ایران توانسته بود با نگاه داشتن موازنه میان دو قدرت رقیب انگلیس و روس و بازی با یکی علیه دیگری در برابر آنها پایداری کند. به گفتهی ونسا مارتین: «ایران مقاومت خود را مدیون انسجام درونیاش بود. این انسجام را نظام پیچیدهی حقظ موازنه فراهم آورده بود. این نظام به نوبهی خود کوچک بودن ارتش و درآمدهای محدود دولت مرکزی را جبران میکرد». و دیگری، ریشههای انقلاب مشروطه و این که «تودههای مردم در آن زمان، آنان که در وقایع شرکت و تماس اندکی با افکار غربی داشتند، یا احتمالاً هیچ برخوردی با آن نداشتهاند، انقلاب را چگونه میدیدند و از آن چه انتظاری داشتند؟»
نویسنده در پی یافتن پاسخی برای این دو پرسش بنیادین در سه فصل (فصل دوم، سوم و چهارم) با استناد بر منابع تاریخی سدهی نوزده، به شرح مبارزهی گروههای مختلف مردم بوشهر، شیراز و اصفهان پرداخته و شیوههای اعتراض مردم در برابر حاکم، دولت مرکزی و بیگانگان را بررسی میکند. از جمله بستن بازار که خود در این باره مینویسد: «نمونهی گزارش شدهای نسبتاً قدیمی در سدهی نوزدهم، از راهبردی برای اعتراض که البته در هر دو انقلاب ایران اهمیت یافت». و سر باز زدن از پرداخت مالیاتها و عوارض مضاعف از سوی بازرگانان که منجر به تعویض پی در پی حاکمان میشد. اخراج دریاسالار انگلیسی از بوشهر که با تحت فشار قرار دادن دولت، مناسبات با بیگانگان را دستخوش تغییراتی کرد یا جنبش تنباکو که اعتراضهای محلی شیراز را به سطح کشور کشاند و در نهایت مردم خواست خود را افزون بر حکومت، بر دولت های خارجی هم ديکته کردند و در این میان از ابزارهای مدرن چون تلگراف برای ارتباط بیواسطه با تهران بهره گرفتند. در اصفهان نیز نا آرامیهای اوایل حکوت ظل السلطان در 1879 و چالش میان او و روحانی برجسته، شیح محمد تقی معروف به آقا نجفی در 1889-1896 و همچنین نقش و تاثیر روزنامههایی نظیر قانون، اختر، حبل المتین در نفوذ بر افکار عمومی و پیدایش زبانی جدید در دیدگاه سیاسی مورد بحث قرار میگیرد. نگاهی متفاوت نسبت به مناسبات دین و دولت، و تلاش حکومت برای تعامل با جامعه.
اما در چهار فصل بعدی کتاب به ترتیب مباحثی پیرامون تظاهرات تودهای زنان در ایران سدهی نوزدهم؛ لوطیها، تهی دستان آشوبگر شهری؛ سربازان، نیروهای سرکش نظامی و بردهداری و بردگان سیاه در ایران سدهی نوزدهم مورد توجه قرار میگیرد.
نقش سیاسی زنان در این دوره به عنوان بخشی از مبارزه علیه ظلم و ستم، از آن دست موضوعات مهمی ست که تا کنون در پژوهشها کمتر به آن پرداخته شده و تنها در بررسی انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی ست که اهمیت حضور این قشر کثیر از جامعهی ایران برجسته میشود. در حالی که فصل پنجم کتاب به روشنی از نقش ارزشمند زنانی سخن میگوید که در سدهی نوزدهم طی تظاهراتی که هنگام افزایش قیمت نان ترتیب داده میشد حضور پررنگی داشتند. از جمله نخستین نمونهی ثبت شده دربارهی قیام زنان باز میگردد به سال 1849 که گروهی از زنان اصفهانی در مسجد جامع شهر ناآرامیهایی را سبب شدند. باید به خاطر داشت که تا پیش از سدهی نوزده چه در ایران و چه در منطقه این که زنان به عنوان گروهی مجزا تظاهراتی داشته باشند بسیار غیر معمول بود ولی به تدریج از طریق حضورشان در تعزیهها، نقش چشمگیرتری در مبارزههای سیاسی به دست آوردند.
ونسا مارتین در ادامه با توضیحی مفصل از اهمیت فرهنگ لوطی، به عنوان حافظ امنیت محلات و ابزار عدالت اجتماعی برای اعتراض شهری میگوید. این که چگونه در هنگامهی بیداد و ستم با الهام گرفتن از داستانهای حماسی، چون کاوهی آهنگر و رستم دستان، یا ملهم از رخدادهای تاریخی تشیع دوازده امامی به ویژه عاشورا، صاحب خصالی میشدند که قابل خرید از سوی ثروتمندان نبوده و با چنین خودباری میتوانستند تا سر حد مرگ در برابر ظلم پایداری کنند. «لوطیها هم تجلی بی قانونی بودند و هم وسیلهای برای کنترل زیادهروی در آن».
فصل هفتم نیز حاوی توضیحاتی ست دربارهی وضعیت ارتش در دوران قاجار و به خصوص سالهای مورد بحث کتاب که نزدیک به شصت سال از حکومت قاجار را در برمیگیرد. یعنی از اوایل حکومت محمد شاه در 1835 تا مرگ فرزندش ناصرالدین شاه در 1896. ارتش در زمان حکومت قاجار نسبت به دوران صفویه از شکل و ترکیب متفاوتی برخوردار بود و نقش سربازان این دوره در برابر اعتراضهای مردمی که گاه به حمایت آنان از مردم میانجامید بسیار حائز اهمیت است.
و اما در پایان نویسنده به وضعیت بردهها، خرید و فروش آنها و نحوهی از میان رفتن بردهداری در سدهی نوزدهم ایران پرداخته و داستان منحصر به فردی از زندگی حاجی بشیر روایت می کند. بردهی سیاه ملکالتجار بوشهر که از ثروتمندان بسیار معروف ایران بود. داستان شرح زندگی حاجی بشیر نمایانگر این نکته است که «بر خلاف امریکا، چهارچوب اسلامی و عوامل اقتصادی در پیوند با یکدیگر، تضمین کنندهی رفتار خوب با بردگان در ایران بوده است».
کتاب «دوران قاجار» در یک دید کلی کتابی ست فشرده اما دقیق با نگاهی بسیار متفاوت نسبت به تاریخ پیش از پیدایش تجدد گرایی و مشروطهخواهی در ایران قرن نوزدهم میلادی که با ترجمهی افسانه منفرد توسط انتشارات آمه به چاپ رسیده است.
برچسبها:
معرفی کتاب
پنجشنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۱۰
چهارشنبه ۳ نوامبر ۲۰۱۰
به همین سادگی
هر روز صبح پیرمرد نازنین، عصا به دست با لباس مرتب و اتو کشیده جلو در خانهاش میایستاد و برای گنجشکها خرده نانی میریخت و پنهان از چشم همسرش، پکی هم به سیگار میزد. هر روز صبح وقتی از خانه بیرون میزدم سلامم را به گرمی پاسخ میگفت و من در تمام این سالها به دیدارش در آن وقت صبح عادت کرده بودم. ولی حالا چند روز است که دیگر کسی با لباسهای مرتب و اتو کشیده، در آن وقت صبح سلامم را جواب نمیدهد. پارچهی سیاه آویزان بر در خانهاش میگوید پیرمرد نازنین برای همیشه از میان ما رفته.
به همین سادگی...
زندگی همین طور است.
به همین سادگی...
زندگی همین طور است.
برچسبها:
سالروزها
چهارشنبه ۲۲ سپتامبر ۲۰۱۰
روزگار شومی که هیچ کس از آن خود نبود
هی...
با شما هستم
ای اربابان جنگ
شما که تمامی سلاح ها را میسازید
شما که هواپیماهای مرگ می سازید
شما که همه ی بمبها را می سازید
شما که در پس دیوارها پنهان میشوید
شما که پشت میزها قایم میشوید
میخواهم بدانید که من
از آن سوی نقابهایتان
شما را میبینم.
(اربابان جنگ / باب دیلن)
برای آنهایی که بیشرمانه میگویند «یاد باد آن روزگاران یاد باد».
با شما هستم
ای اربابان جنگ
شما که تمامی سلاح ها را میسازید
شما که هواپیماهای مرگ می سازید
شما که همه ی بمبها را می سازید
شما که در پس دیوارها پنهان میشوید
شما که پشت میزها قایم میشوید
میخواهم بدانید که من
از آن سوی نقابهایتان
شما را میبینم.
(اربابان جنگ / باب دیلن)
برای آنهایی که بیشرمانه میگویند «یاد باد آن روزگاران یاد باد».
جیغ سرخ آژیر، سوت سقوط مرگ و نفسهای به شماره افتادهای که زیر شیب راه پلهها، یا در زیرزمینها و پناهگاهها، درون سینه حبس میشد. نورهای قرمز رنگ هراس انگیزی که آسمان شب را ستاره باران میکرد و سپس: بومب... گرومب... دل مردم میلرزید، دل پنجرهها هم. دل مردم میشکست، دل پنجرهها هم. اما چند دقیقه بعد همه چیز به وضعیت سفید باز میگشت جز جان عدهای که بخت سیاه انتخابشان کرده بود. اختیار و تنهایی و خلوت، همه جیره بندی شده بود و میل بافتنیهای متعهد مادرم، شب تا سحر، برای رزمندگان بلوزهای یکرنگ و یکنواخت می بافت. برای سربازان بی شماری که امروز جز جسم و روحی زخم خورده یا تکهای استخوان و پلاکی زنگار گرفته چیزی از آنها به جای نمانده است، جوانانی که تا دیروز گوشت تازه شان، سوخت ماشین جنگ شده بود و اینک استخوانهای فرسوده شان، سوخت ماشین تبلیغات شده است.
برچسبها:
سالروزها
شنبه ۱۸ سپتامبر ۲۰۱۰
کسی که حس چهرهها را به رنگها منتقل میکرد
هانیبال الخاص: غرب را بیفرهنگانه تقلید نکنید، آخرین ایسم مهمترین یا بادوامترین شیوه نیست.درگذشت هانیبال الخاص در هفتهی پیش برای اهالی هنر، به ویژه هنر نقاشی و تمام کسانی که وی را میشناختند، خبر بسیار تلخی بود. الخاص، نقاشی از تبار آشوریان و از نسل هنرمندان نو آوری بود که با دمیدنِ روح شرقی ایران زمین در قالبهای مدرن غربی، هر کدام به تنهایی دریچهای به سوی افقهای نوین در هنر معاصر این خاک پیر گشودند.
وی را به عنوان آغازگر هنر فیگوراتیو در نقاشی نوگرای ایران میشناسند. بدین معنا که همواره در آثارش نمودی از واقعیت به چشم میخورد و از جمله این واقعیتها در نقاشیهای الخاص انسان است. آری، انسانهای واقعی با چهرههای گوناگون و لبریز از شادی، اندوه، ترس، خشم و مهربانی که سالها ذهن هانیبال را به خود مشغول کرده بود. او در حقیقت میخواست به جای در نظر گرفتن جزئیات ظاهری چهرهها، احساسات نهفته در آنها را درک کند و برداشت خود را با زبان رنگها بر روی بوم نقاشی بیاورد. از این رو ست که آثار وی تأثیر به سزایی بر روی نقاشی پرتره در ایران داشته است و خود نیز معتقد بود مردم از آویزان کردن نقاشی چهره ترس روانی دارند، باید این ترس را از میان برد.
هانیبال الخاص بیش از سی و پنج سال از عمر خود را صرف تدریس در دانشگاهها و هنرستانها کرد اما هیچ گاه از کار جدی و خلق آثار تازه و نو دست نکشید و هزاران تابلوی کوچک و بزرگ، سیصد متر مربع نقاشی دیواری و نیز سه پردهٔ پانزده قطعهای و چهار پردهٔ هشت قطعهای از خود به یادگار گذاشت. همچنین از میان آثار مهم هانیبال می توان به تابلوی پانزده تکهایِ آفرینش اشاره کرد. وی افزون بر نقاشی و تدریس، دستی هم در ادبیات و سرودن شعر داشت، چنان که توانست طی سی سال تلاش و پشتکار، صد و پنجا غزل حافظ را با حفظ وزن و قافیه به زبان آشوری برگردانده و تصویرگری کند.
یادش همیشه گرامی.
برچسبها:
سالروزها
اشتراک در:
پیامها (Atom)
